ترجیح پیروزی جریان‌ها بر نجات کشور

ایران امروز در یکی از حساس‌ترین و دردناک‌ترین مقاطع تاریخ معاصر خود ایستاده است. خیابان‌ها شاهد حضور مردمی است که با دست خالی و امیدی بزرگ، در برابر ساختاری ایستاده‌اند که دهه‌ها بر سرنوشتشان سایه انداخته است. خانواده‌هایی هستند که عزیزانشان را در این مسیر از دست داده‌اند؛ جوانانی که جان خود را نه برای یک حزب، نه برای یک ایدئولوژی، بلکه برای مفهومی ساده و عمیق فدا کرده‌اند: آزادی. این واقعیت، هر نوع تحلیل سیاسی را موظف می‌کند که پیش از هر چیز، اخلاق و مسئولیت تاریخی را در نظر بگیرد.در چنین شرایطی، نگاه‌ها به بیرون از مرزها نیز دوخته می‌شود؛ جایی که اپوزیسیون خارج از کشور سال‌هاست فعال است. اما مشکل دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. بخش بزرگی از اپوزیسیون، به‌جای تمرکز بر رنج مردم داخل کشور و یافتن راهی برای هم‌افزایی، درگیر رقابتی فرسایشی برای برجسته‌کردن نام، پرچم، عنوان حزب یا گروه خود است. گویی مسئله اصلی نه رهایی مردم، بلکه تصاحب تریبون و ثبت نام در تاریخ به‌عنوان «رهبر» یا «آلترناتیو» است. این رویکرد، در بهترین حالت ساده‌انگارانه و در بدترین حالت، غیراخلاقی و فرصت‌طلبانه است.واقعیت این است که جنبش‌های مردمی ایران امروز، فاقد یک آلترناتیو مشخص و مورد اجماع برای رهبری هستند؛ و این لزوماً یک ضعف مطلق نیست. تاریخ نشان داده که بسیاری از جنبش‌های بزرگ، ابتدا با خواست مشترک و مشارکت گسترده اقوام، طبقات، مذاهب و گرایش‌های سیاسی شکل گرفته‌اند و سپس به‌تدریج به ساختار سیاسی رسیده‌اند. آنچه خطرناک است، تلاش برای تحمیل رهبری از بالا، بدون اجماع واقعی و بدون درک پیچیدگی جامعه متکثر ایران است. ایران کشوری است با اقوام، زبان‌ها، باورها و تجربه‌های تاریخی متفاوت؛ هیچ جریان یا فردی نمی‌تواند مدعی نمایندگی همه این صداها باشد، مگر آنکه به گفت‌وگو، مشارکت و فروتنی سیاسی تن دهد.از سوی دیگر، باید با صراحت گفت که انتظار ساختن یک «اتوپیا» پس از تغییر سیاسی، نه واقع‌بینانه است و نه کمکی به جنبش می‌کند. هیچ دولت آینده‌ای — حتی اگر با نیت خیر و حمایت مردمی روی کار بیاید — قادر نخواهد بود در کوتاه‌مدت بهشت بسازد. ایرانِ پس از جمهوری اسلامی با ویرانه‌ای از بحران‌های اقتصادی، اجتماعی، زیست‌محیطی و نهادی روبه‌رو خواهد بود. وعده‌دادن آینده‌ای بی‌نقص، تنها بازتولید همان الگوی فریب‌کارانه‌ای است که مردم سال‌هاست قربانی آن بوده‌اند.افزون بر این، باید به یک حقیقت ساختاری توجه کرد: رهبری یک کشور، حتی توسط بهترین و سالم‌ترین فرد ممکن، به‌تنهایی امکان‌پذیر نیست. هر دولت نیازمند شبکه‌ای گسترده از مدیران، تصمیم‌گیران و مجریان است؛ هرم بزرگی که ممکن است از هزاران نفر تشکیل شود. انتخاب، نظارت و تضمین صلاحیت این افراد، یکی از دشوارترین چالش‌های هر نظام سیاسی است. ساده‌سازی این واقعیت، یا تقلیل همه‌چیز به «یک رهبر نجات‌بخش»، نه‌تنها غیرعلمی بلکه خطرناک است و می‌تواند زمینه‌ساز تکرار استبداد در لباسی تازه شود.و در نهایت، نمی‌توان و نباید از داوری اخلاقی گریخت. در زمانی که جوانان این سرزمین جان خود را در خیابان‌ها فدا می‌کنند، در زمانی که خانواده‌ها داغدارند و جامعه هزینه‌ای سنگین می‌پردازد، شرم‌آور است اگر کسی یا کسانی این لحظه تاریخی را فرصتی برای مطرح‌کردن نام خود، پرچم حزب خود یا سهم‌خواهی سیاسی بدانند. تاریخ به‌روشنی میان کسانی که در کنار مردم ایستادند و کسانی که بر خون مردم نردبان ساختند، تفاوت قائل خواهد شد.امروز، بیش از هر زمان دیگر، ایران به بلوغ سیاسی، فروتنی جمعی و ترجیح «نجات کشور» بر «پیروزی جریان‌ها» نیاز دارد. اگر این اصل فراموش شود، حتی سقوط یک نظام نیز می‌تواند به تولد بحرانی تازه منجر شود. مسئولیت ما، چه در داخل و چه در خارج، این است که صدای مردم باشیم — نه بلندگوی خودمان.و در پایان، باید به نکته‌ای صریح و شاید تلخ اشاره کرد؛ نکته‌ای که اگر گفته نشود، تمام این تحلیل‌ها ناقص می‌ماند. اگر من امروز فریاد بزنم که عضو حزب آزادی‌خواه، چپ، توده‌ای، مجاهد، سلطنت‌طلب، مشروطه‌خواه یا هر عنوان دیگری هستم، تا زمانی که کلمه آخر، یعنی «ایران» در این فریاد نباشد، هیچ‌کدام از این عناوین ارزشی نخواهند داشت. نام حزب، پرچم گروه، یا سابقه‌ی تاریخی یک جریان، به‌تنهایی مشروعیت نمی‌آورد. مشروعیت تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که به خواست مردم و به رأی آزاد آنان گره بخورد.به همین ترتیب، حتی پس از سرنگونی جمهوری اسلامی، اگر انتخاباتی آزاد، شفاف و واقعی برگزار نشود، اگر مردمی وجود نداشته باشند که آگاهانه پای صندوق رأی بروند و به هر یک از این احزاب و جریان‌ها رأی بدهند، تمام این عناوین دوباره به پوسته‌هایی توخالی و بی‌معنا تبدیل خواهند شد. حزب بدون مردم، نامی بیش نیست؛ و پرچم بدون رأی، تنها پارچه‌ای رنگی است.متأسفانه باید پذیرفت که برخی از ما، آگاهانه یا ناآگاهانه، هویت و حتی معنای وجود خود را به این عناوین گره زده‌ایم؛ به‌گونه‌ای که اگر این برچسب‌ها کنار بروند، احساس پوچی می‌کنیم. اما سیاست‌ورزی مسئولانه دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: از تواناییِ ایستادن بدون برچسب، از اولویت‌دادن به سرنوشت یک ملت بر آرامش روانی فردی یا هویت حزبی.این سخن نه از سر توهین به هیچ اندیشه، قوم، حزب یا گروهی است و نه ادعای میهن‌دوستی یا وطن‌پرستی شعاری دارد. مسئله ساده‌تر و در عین حال عمیق‌تر از این‌هاست. به‌عنوان یک فرد، می‌توان بر عقیده و تفکر خود پافشاری کرد، اما نباید این پافشاری به جایی برسد که به نام «حقانیت فکری»، خنجری دیگر بر سینه‌ی این میهن زخم‌خورده فرود آید. ایران امروز بیش از هر چیز، به مسئولیت‌پذیری اخلاقی نیاز دارد؛ به درکی که بداند هیچ اندیشه‌ای، اگر به بهای تداوم رنج مردم تمام شود، ارزش دفاع ندارد.

Similar Posts

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *