مردم» در گفتمان سیاسی»



در گفتمان سیاسی ایران، واژه‌ی «مردم» یکی از پرکاربردترین و در عین حال مبهم‌ترین مفاهیم است. از حکومت گرفته تا اپوزیسیون، از فعالان داخل کشور تا تحلیل‌گران خارج از آن، همگی در بزنگاه‌های بحرانی به «مردم» ارجاع می‌دهند؛ گویی این واژه یک نیروی یکدست، آگاه، سازمان‌یافته و آماده‌ی حل همه‌ی گره‌های سیاسی و اقتصادی است. اما پرسش اساسی اینجاست: وقتی از «مردم» سخن می‌گوییم، دقیقاً از چه ترکیب اجتماعی، با چه سطحی از آگاهی و با چه توان کنش سیاسی صحبت می‌کنیم؟
واقعیت این است که «مردم ایران» یک کل همگن نیستند، بلکه مجموعه‌ای پیچیده از طیف‌های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و نسلی‌اند. این مجموعه شامل کارگران، معلمان، بازنشستگان، کارمندان، بیکاران، حاشیه‌نشینان، طبقه متوسط شهری، کسبه، کشاورزان، اقوام مختلف، زنان، دانشجویان و نسل جوانی است که بخش بزرگی از آن هیچ تجربه‌ای از زندگی پیش از جمهوری اسلامی ندارد. هر یک از این گروه‌ها، دغدغه‌ها، اولویت‌ها و سطح متفاوتی از دسترسی به اطلاعات و تحلیل سیاسی دارند.
در این میان، باید با صراحت گفته شود که آن بخشی از «مردم» که بیشترین هزینه‌ی خیزش‌ها را می‌پردازد و بیشترین جان‌باختگان را می‌دهد، عمدتاً از اقشار فرودست، حاشیه‌نشین، جوانان بیکار یا کم‌درآمد، و طبقات فاقد پشتوانه‌ی اقتصادی و رسانه‌ای هستند. این‌ها همان کسانی‌اند که کمترین دسترسی به امکان خروج از کشور، کمترین امنیت شغلی و بیشترین مواجهه‌ی مستقیم با سرکوب عریان را دارند. از دست‌رفتن نیروهای این قشر، صرفاً یک فاجعه انسانی نیست؛ بلکه به‌معنای تضعیف جدی توان اعتراض پایدار، فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی و خالی‌شدن تدریجی خیابان از بدنه‌ای است که موتور اصلی کنش جمعی محسوب می‌شود. جامعه‌ای که پیوسته فعال‌ترین و شجاع‌ترین لایه‌هایش را از دست می‌دهد، ناگزیر به سمت سکوت اجباری، ترس انباشته و انفعال رانده می‌شود.
از منظر آگاهی سیاسی، جامعه ایران را نمی‌توان به‌سادگی «آگاه» یا «ناآگاه» توصیف کرد. بخش قابل توجهی از مردم، به‌ویژه در طبقات فرودست و مناطق محروم، درگیر بقا هستند: تأمین نان، مسکن، درمان و حداقل امنیت اقتصادی. در چنین شرایطی، سیاست اغلب نه به‌عنوان پروژه‌ای بلندمدت برای تغییر ساختار، بلکه به‌مثابه منبع تهدید یا امیدی مبهم دیده می‌شود. انتظار اینکه این بخش‌ها بتوانند به‌تنهایی بار حل یک بحران پیچیده‌ی سیاسی–اقتصادی را به دوش بکشند، بیش از آنکه واقع‌بینانه باشد، نوعی فرافکنی مسئولیت است.
در مقابل، طبقه متوسط شهری و تحصیل‌کرده—که سهم بزرگی از تولید گفتمان سیاسی را بر عهده دارد—از سطح بالاتری از آگاهی تحلیلی برخوردار است، اما خود این طبقه نیز دچار فرسایش، مهاجرت، سرخوردگی و پراکندگی شده است. بخشی از این گروه به اعتراض خیابانی روی آورده، بخشی به کناره‌گیری و انزوا، و بخشی دیگر به امید دخالت خارجی یا ظهور یک آلترناتیو آماده نشسته است. این شکاف‌ها باعث شده که «مردم» بیش از آنکه یک نیروی منسجم باشند، مجموعه‌ای از صداهای ناهماهنگ باقی بمانند.
نکته‌ی مهم‌تر آن است که سال‌ها سرکوب، سانسور، تبلیغات ایدئولوژیک و حذف نهادهای مستقل، امکان شکل‌گیری آموزش سیاسی پایدار و سازمان‌یافته را از جامعه گرفته است. آگاهی سیاسی در ایران عمدتاً واکنشی، احساسی و مقطعی است؛ در لحظه‌های بحران اوج می‌گیرد و در دوره‌های سرکوب فروکش می‌کند. این وضعیت، تقصیر «مردم» نیست، بلکه نتیجه‌ی ساختاری است که عامدانه سیاست را از حوزه‌ی عمومی بیرون رانده و آن را به امری پرهزینه و خطرناک تبدیل کرده است.
در این‌جا باید به یک خطای رایج در تحلیل‌ها نیز اشاره کرد: مقایسه‌ی واژه‌ی «مردم» در ایران با جوامعی مانند برخی ایالت‌های آمریکا یا کشورهایی که در آن‌ها حمل سلاح آزاد است. در آن جوامع، «مردم» به شهروندانی اطلاق می‌شود که از حداقلی از امنیت حقوقی، رسانه‌ی آزاد، تشکل‌های مدنی، نهادهای مستقل و حتی امکان دفاع فردی برخوردارند. در مقابل، مردم ایران عمدتاً بی‌سلاح، تحت نظارت دائمی، با اقتصاد فروپاشیده و در آستانه‌ی فقر مطلق‌اند. انتظار کنش سیاسی مشابه از این دو بستر اجتماعی، نه‌تنها ناعادلانه بلکه از نظر تحلیلی گمراه‌کننده است. «مردم» در ایران با «مردم» در یک دموکراسی تثبیت‌شده، یک مفهوم یکسان نیست.
در چنین بستری، آنچه بیش از پیش به چشم می‌آید، نوعی فرصت‌طلبی سیاسی است که از سوی بازیگران مختلف—داخلی و خارجی—به شکلی مشابه بازتولید می‌شود. سیاستمدارانی مانند ترامپ که کلید هرگونه کمک را در پذیرفته‌شدن یا نشدن رضا پهلوی توسط مردم می‌دانند؛ رضا پهلوی که بازگشت و نقش‌آفرینی خود را منوط به حضور مردم در خیابان‌ها معرفی می‌کند؛ و بخش‌هایی از اپوزیسیون که رمز گشایش گره بحران را یکسره در دستان خود مردم ایران می‌بینند. حاصل این زنجیره، نه راه‌حل، بلکه پاس‌دادن مسئولیت است؛ شکلی از سواری‌گرفتن بر دوش مردمی خسته، داغ‌دیده و بی‌دفاع، که هم هزینه می‌دهند و هم متهم می‌شوند به کم‌کاری. در این معادله، «مردم» بیش از آنکه کنشگر باشند، به ابزاری برای توجیه انفعال یا انتظار دیگران تبدیل می‌شوند.
با این حال، در گفتمان امروز—چه از سوی حاکمیت و چه از سوی بخشی از اپوزیسیون—انتظار می‌رود که همین «مردم»، بدون رهبری مشخص، بدون سازمان‌دهی، بدون حمایت نهادی و بدون افق روشن، گره کور بحران را بگشایند. این انتظار، بیش از آنکه تحلیل سیاسی باشد، نوعی رمانتیزه‌کردن رنج اجتماعی است. مردم می‌توانند موتور تغییر باشند، اما جایگزین برنامه، رهبری و ساختار نمی‌شوند.
استفاده‌ی مکرر از واژه‌ی «مردم» بدون تعریف دقیق آن، به‌تدریج این مفهوم را از معنا تهی می‌کند. اگر قرار است مردم نقشی تعیین‌کننده داشته باشند، باید به تنوع آن‌ها، محدودیت‌هایشان، سطح متفاوت آگاهی‌شان و هزینه‌هایی که می‌پردازند، صادقانه توجه شود. مسئولیت اصلیِ تبدیل نارضایتی عمومی به تغییر سیاسی پایدار، نه صرفاً بر دوش مردم، بلکه بر عهده‌ی نیروهای سیاسی، اپوزیسیون، نخبگان و کنشگران سازمان‌یافته است.
در نهایت، «مردم» نه یک اسطوره نجات‌بخش‌اند و نه توده‌ای منفعل و بی‌فهم. آن‌ها واقعیتی پیچیده‌اند که اگر درست فهم نشوند، هم توسط قدرت حاکم ابزار می‌شوند و هم توسط مخالفان، قربانی انتظارهای غیرواقع‌بینانه. «منظور از مخالفان در این‌جا نه مردم معترض و هزینه‌دهنده در داخل کشور، بلکه آن بخش از جریان‌ها و چهره‌های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی است که با دسترسی به تریبون، رسانه و امکان کنش کم‌هزینه، نقش مردم را به ابزاری برای فشار یا مشروعیت سیاسی تقلیل می‌دهند، بی‌آنکه خود مسئولیت پیامدهای آن را بر عهده بگیرند.». عبور از بحران ایران، پیش از هر چیز، نیازمند پایان‌دادن به این ساده‌سازی خطرناک است؛ ساده‌سازی‌ای که همه‌چیز را به نام مردم می‌خواهد، اما کمتر به ظرفیت‌ها و محدودیت‌های واقعی آن‌ها گوش می‌دهد.

Similar Posts

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *